کودک که بودم
با آن پاهای کوچکم
آرزوی پوشیدن کفش های بزرگ را داشتم
و زمانی که کفش های خستۀ پدرم را میپوشیدم
احساس بزرگی میکردم
احساس مرد بودن ...
آن روزها با درد غریبه بودم
نمیدانستم درد چیست
خستگی چیست ...
فقط تنها دغدغه ام
خراب شدنِ بادبادک هایم بود
و اکنون که بزرگ شدم
وقتی کفش های خستۀ پدرم را میپوشم
تازه میفهمم سختی را
درد را ...
برچسب ها: